صفحه ها
دسته
وبلاگ هاي مذهبي
لینک های مذهبی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 553102
تعداد نوشته ها : 744
تعداد نظرات : 85
Rss
طراح قالب
GraphistThem253

بازنشستگی
پیرمرد نصرانی، عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما ذخیره و اندوخته‏ای نداشت، آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد، کنار کوچه می‏ایستاد و گدایی می‏کرد. مردم ترحم می‏کردند و به عنوان صدقه پشیزی به او می‏دادند. و او از همین راه بخور و نمیر به زندگانی ملالت بار خود ادامه می‏داد.
تا روزی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیهما السلام)از آن جا عبور کرد و او را به آن حال دید. علی به صدد جستجوی احوال پیرمرد افتاد تا ببیند چه شده که این مرد به این روز و این حال افتاده است؟ ببیند آیا فرزندی ندارد که او را تکفل کند؟ آیا راهی دیگر وجود ندارد که این پیرمرد در آخر عمر آبرومندانه زندگی کند و
گدایی نکند؟ کسانی که پیرمرد را می‏شناختند آمدند و شهادت دادند که این پیرمرد نصرانی است، و تا جوانی و چشم داشت کار می‏کرد، اکنون که هم جوانی را
از دست داده و هم چشم را، نمی‏تواند کار بکند، ذخیره‏ای هم ندارد، طبعا گدایی می‏کند. علی(علیه السلام) فرمود: 'عجب! تا وقتی که توانایی داشت از او کار کشیدید و اکنون او را به حال خود گذاشته‏اید؟! سوابق این مرد حکایت می‏کند که در مدتی که‏ توانایی داشته کار کرده و خدمت انجام داده است. بنابراین بر عهده‏ حکومت و اجتماع است که تا زنده است او را تکفل کند، بروید از بیت‏ المال به او مستمری بدهید'.

منبع:www.noorihamedani.com


دسته ها : داستان روز
شنبه بیست و چهارم 5 1388
X